تبليغاتX
صدای سکوت

...میلاد زمین...

آه میخواهم در این بهاران  همچو پرستو به اشیانه ام بر گردم تا هم اواز با ترانه باد آهنگ زیستن را از نو بسازم و جویبار اندیشام را از چشمه قلب تنگ خویش بر دشت بی انتها رها کنم....آی پرنده بی قرار کالبدم میخواهم همچو ماهی در بالش نرم موج بر بستر پر تلاطم دریا سر نهم تا مگر روزی  دیگر بار با نوازش دست های طلائی خورشید لذت ارامش را تجربه کنم.اقاقیای وحشی کوههای سر سبز سرزمین من میدانی حیواناتی که نام انسان را بر خویش نهاده اند برادر تنی تو را در خانه های خشک انچنان پرورانده اند که از فر بهی تشنگی تو را فراموش کرده است.نسیم مرطوب صبحگاهان را از یاد برده است و لطافت  پرواز عقاب را بیاد ندارد.اقاقیای وحشی کوچکم براستی که فهمیدم زیبایی گل به شکلش به رنگش نیست بلکه به زمینی است که در ان تولد میابد و میمیرد.

ای شکوفه نشسته بر شاخسار درخت که با رنگ سفید آلوده به خون .با عطر مشام نواز آلوده به خاک و با عشوه های ملوس که رقص فرشتگان را برابر نرم بهاران بیاد می اورد.بلبل اواره از خویش را مست کرده ای با تو بگویم قصه تولد  تو که روزی  پرچم زرین تو را رویش جوانه ای بر قلب مادر کاشت  و از سوز آه مادر خونین پرچم تو به زردی گرایید و از  خشم این ظلم چهره اش انچنان شفاف شد که زان پس گرمی آفتاب را بلعید و هر روز قطره اشکی بر دامن مادر ریخت.

ای میوه آسوده بر درخت که هر روز بر غرور خود سوار  میشوی و با اب این خاک تن گوشتالود خویش را سیراب میکنی با تو میگویم لحظه میلاد تو راکه با یاد ان بر دهنهای پاک گوارا باشی و بر کام راهزنان تلخ.اری قصه تو از روزی اغاز میشود که نسیم بهاری پرچم شکوفه را انچنان بیقرار کرد که بر فرق تخمدان بوسه ای پر مهر نهاد که از ان لحظه مقدس  قلب کوچک تو تپیدن را آغازید.

ای الهه ی زیبایی!به چشمهای خویش نیز اعتماد ندارم زیرا انچنان میبینند که بر او ظاهر میشوند.و زمانی بسته میشوند که چهره  به رنگ زیبایی خیرگی فریب را از خود دور کرده است.ای فرشته ی زیبایی که در معصومیت آهوی وحشی جنگل بر تنهایی خویش سوگواری. اشک های  لرزان دیده گانت در برابر گرمی خورشید که بر این زمین میسوزد بخشکان.که مادر زمین  عقیم مانده است و پسران زیبایی  او که  در زمانهای کهن  بر دامن الهه عشق روییدند به دست عفریتیان زنده به گور شده اند.از مادر خویش بخواه  که زین پس کلبه سبز خویش را در دیاری دیگر بنا کند  که این مردمان بر دیو زشت لباس فرشتگان پوشانده اند و هر روز با سجده های خویش  پیمان خویش را محکمتر میکنند.

!! نوشته شده توسط t.a | 12:11 | یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 •

معجزه می تواند درزندگی شما روی دهد...

فصل سوم

معجزه می تواند درزندگی شما روی دهد

شبی يک کشتی بخار در حالی که دريا را می پيمود گرفتار توفان شد،همهء مسافرين کنترل خويش را از دست داده بودندو بسيار وحشت زده شدند.دختر هشت سالهء ناخدای کشتی نيز در آنجا بود و سروصدای بقيه او را از خواب بيدار کرد و وقتی از ماجرا با خبر شد از مادرش پرسيد:«آيا پدر پشت سکان است؟»مادرش پاسخ داد:«بله پدر پشت سکان است.»دختر کوچک با شنيدن اين پاسخ دوباره به رختخواب رفت و خيلی زود به خواب عميقی فرو رفت.کشتی هنوز تکان می خورد اما دخترک از هيچ چيز نمی ترسيد چرا که پدرش پشت سکان بود.

پدر آسمانی هميشه پشت سکان است و حتی اگرطوفان ها برخيزد و رعد غرش کند،«او»زندگی ما را هدايت  می کند؛ما نبايد بترسيم و نگران شويم.اگر فقط به «او» اعتماد کنيم؛«او»امواج را فر خواهد نشاند و آرامش را به قلب های ما خواهد بخشيد.همچنان که در راه زندگی پيش می رويم با انواع گوناگون هوای توفانی،آرام،سخت،ملايم مواجه می شويم.زمانی میرسد که میبايست با مشکلات،خطر،رسوايی،اهانت،بيماری و مرگ روبه رو شويم؛لحظاتی که ترس بر ما چيره میشود،اما نبايد فراموش کنيم که چنين تجربه هايی بدون هدف برای ما اتفاق نمیافتد.يکی از درس های بزرگی که چنين رويدادهايی به ما میدهد،روی کردن به خداوند،ومتکی بودن به «او»در هر شرايطی است.«خداوندا!تو سکاندار زندگی من هستی،و من نبايد بترسم؛«تو»از فرزندت مراقبت میکنی».

فرا خواندن خداوند به ياری،هنگام مهنت و گرفتاری شايد عملی خودخواهانه به نظر برسد،اما بايد دانست که همهء اعمال ما در آغاز بايد از روی خودخواهی باشد تا بتوانيم روحيهء عدم وابستگی را در خويش گسترش دهيم و ياد بگيريم که به عنوان تماشاچی،نمايش نا معلوم زندگی را تماشا کنيم.اگر تکيه کردن بر خداوند خودخواهی است،بايد گفت خودخواهی بسيار بهتر از نفس پرستی و اتکا بر نيروی محدود خويش است.اين خودخواهی گامی ميسر در پيشرفت معنوی است و به موقع به طور خودکار حذف خواهد شد؛درست مانند شکوفه ای که ميوه اش رسيده باشد.درسی که لازم است همهءما بياموزيم وابستگی کامل به خداوند است!آنگاه همه چيز به درستی پيش خواهد رفت.ما می بايست برای هر چيز کوچکی که نياز داريم به خدا روی کنيم،تا زمانی که در روز مبارک دريابيم يگانه نياز ما خداوند است!آنگاه به اين کشف بزرگ نايل میشويم که هر آنچه نياز داريم،از پيش مهيا شده است.آن گاه فرد مانند فرمانروا زندگی میکند؛وقتی که فرمانروا بيرون میرود،همه چيز از پيش برای او آماده شده است .شما نيز فرمانروا هستيد!چرا مانند فرزندان فرمانروايی هستيد که گرسنگی کشيده اند،لباسهای مندرس در بر دارند و از تبار ملوکانهء خود آگاه نيستند؟...

تا زمانی که عشق ورزيدن و خنديدن را نياموخته ايم،آمادهء ورود به قلمرو خداوند نيستيم.قلب ما سخت شده است،بايد نرم،لطيف و منعطف شود،حاصلخيز نيست،بايد آن را با عشق و خنده شخم بزنيم.اگر زمين سفت باشد دانه ای نخواهد روئيد.زمين را آماده کنيد،اين کار با عشق و خنده ميسر است. دادا(سادو.ت.ل.واسوانی)در سال 1910در اروپا بود.او از چند جا ديدن کرد و پيام حکيمان شرق را به ديدارکنندگان مشتاق ابلاغ داشت.سخنرانی او در کنفرانس جهانی دين در برلين و در ساير نقاط اروپا،علاقهءعميقی را به انديشه و آيينهای شرق بيدار کرد و در قلب بسياری از افراد عشق به خداوند و فرزندهای رنجيده اش را شعله ور ساخت.وقتی که کار او به پايان رسيد و آمادهء بازگشت شد پیبرد که پولی برای خريد بليط برگشت ندارد.او نگران نشد،میدانست که در وقت مناسب بليتی برايش فراهم خواهد شد.يک روز پيش از حرکت کشتی،ماهارانی کوچ بهار او را به صرف چای دعوت کرد.ماهارانی مشغول گذراندن تعطيلات در انگلستان بود.ضمن حرف هايش به دادا گفت:«ممکن است خواهشی بکنم؟»دادا لبخند زد.ماهارانی گفت:«مثل اينکه کار شما در اروپا تمام شده است و اکنون میخواهيد بازگرديد.اجازه بدهيد که بليط شما را من بخرم».

دادا متعجب نشد،زيرا که زندگی مردی که سراسر به خدا متکی است.سرشار از اينگونه«معجزات»است.قطعه ای زيبا در باگوادگيتا میخوانيم که خداوند قولی بزرگ میدهد:«اگر کسی تنها به من،و به من بيانديشد و هميشه و همه جا مرا ستايش کند،هرآنچه را ندارد به او خواهم بخشيد و از آنچه دارد مراقبت خواهم کرد.»

روزی زنی فقير که از پيروان خداوند به شمار میآمد و شوهرش به فلج دچار شده بود،اطمينان داشت که خداوند پولی را که برای تهيه غذا و هدايای روز عيد لازم دارد فراهم خواهد کرد.وی به فروشگاهی وارد شد و از فروشنده غذای کافی برای روز عيد فرزندانش خواست.وقتی فروشنده از او پرسيد چقدر پول دارد زن پاسخ داد:«شوهرم چندين ماه است که مريض شده است.در حقيقت هيچ پولی ندارم.که در عوض بدهم فقط میتوانم دعايتان کنم.»فروشنده که مردی بی اعتقاد بود به طعنه گفت:«دعايت را روی کاغذ بنويس،به اندازهء وزن آن میتوانی غذا ببری.»زن بیدرنگ کاغذی از کيفش درآوردو گفت:«اين دعای کوچک من است که ديشب در حالی که به شوهر بيمار خود مینگريستم نوشم.»روی کاغذ نوشته شده بود:«خداوندا تو پناه من هستی!تو هر چه را برای عيد فردا لازم است فراهم خواهی کرد،حتی بيش از آنچه من نياز دارم به طوری که آن را با ساير فرزندان تهيدستت در روزی مقدس سهيم خواهم شد.»مرد اين دعا را خواند وخنديد،کاغذ را روی ترازو گذاشت و گفت:«خب حالا ببينيم،اين کاغذ به اندازهءچقدر غذاست؟.»او با تعجب ديد وقتی که يک پاکت آرد روی ترازو گذاشت هيچ اتفاقی نيفتاد،چيزهای ديگریروی ترازو گذاشت اما عقربهء آن اصلا تکان نخورد.سرانجام به زن گفت:«نمیدانم امروز چه شده است که اين ترازو کار نمیکند،اما من زير قولم نمطزنم.هرچه که لازم داری بردار چرا که به نظر میرسد کاغذ تو ازهمهءاجناس اين فروشگاه سنگين تراست.»زن فقط چيزهايی را که برای عيد نياز داشت برداشت و با چشمانی اشک آلود ازفروشنده تشکر کرد و به راه افتاد و در دل خدايی را که همهء نياز های پيروانش را برآورده میسازد،ستايش کرد.فروشنده بعدا ًمتوجه شد که ترازو خراب نبوده  و از خود پرسيد:«پس چه طور آن موقع خراب شد؟چرا آن زن پيش از آمدنش آن دعا را نوشته بود؟!»قلبش متحول شد و در نتيجه او نيز به جمع پيروان خداوند پيوست.ما نيز توکل کردن و اعتماد کردن را آموخته ايم،اما آن را در جای غير مناسبی قرار داده ايم.ما به چيزهايی متکی میشويم که خود نمیتوانند به خويشتن تکيه کنند.

ما ايمان خود را به چيزی غير از خداوند متمرکز میکنيم؛خود را به گونه ای زندگی آلوده به ستيز بیپايان میبنديم.ستيز يعنی عدم اطمينان،يعنی نگرانی و اظطراب.همچون قايقی دستخوش امواج متلاطم به اين سو و آن سو کشيده میشويم.بيشتر وقت ما صرف آمادگی برای حوادثی میشود که ممکن است اصلا ً روی ندهد.وقت ما برای تأمين تسهيلاتی صرف میشود که شايد هيچگاه به آن هانياز نداشته باشيم.زندگی ما تهی از شور زندگی است.

يک روز مردی را ديدم که کارمند يک ادارهء دولتی بود و درآمدش کفاف خرج زندگی اش را میداد،اما او هميشه میگفت به پول بيشتری نياز دارد.از وی پرسيدم:«با حقوقت چه کار میکنی؟»گفت:«نصف آن را به مصرف میرسانم و بقيه را برای روز مبادا پس انداز میکنم.»پرسيدم:«روز مبادا؟»گفت:«بله،کی میداند،هيچکس از فردا خبر ندارد،شايد تصادف کنم و برای بقيه عمرم فلج شوم.شايد سخت مريض شدم و نتوانم کار کنم.آن وقت چه کسی از من مراقبت خواهد کرد؟»گفتم:«کسی هست که از تو مراقبت خواهد کرد.»پرسيد:«چه کسی؟»گفتم آن کس که پدر و مادر همهء ماست.«او»به پرنده ای که روی درخت نشسته است و به ماهی درون دريا غذا میدهد،آيا تورا فراموش خواهد کرد؟«او»نياز مورچگان و حشرات را فراهم میکند.آيا «او»از کسی که به «او» توکل میکند غافل میماند؟»

به خداوند اعتقاد داشته باش.به «او»ايمان آور و بدان که او هميشه بهترين کار را برای تو انجام خواهد داد.بنابراين با اراده و خواست او همکاری کن و وسيله ای مشتاق در دستان او باش.

پيشنهاد های زير در رابطه با آنچه گفته شد مفيد است:

1-به مشکلات با لبخند سلام کنيد و با خطر ها با عشق مواجه شويد.هرگز فراموش نکنيد که خداوند همچون مادری هميشه در کنار شماست؛شما را راهنمايی و محافظت میکندو زير چتر حمايت خود میگيرد.در لحظات بحران تپش حمايت «او»را احساس کنيد.به خود بگوييد:«خداوند چون مادری مهربان دست مرا گرفته است:من در امنيت و اطمينان کامل هستم.»خداوند ما را فراموش نمیکند،ما نيز نبايد او را فراموش کنيم.تا لحظهء شکستن به او ايمان داشته باشيد،و خواهيد ديد آن لحظه هيچگاه فرا نخواهد رسيد.

2-دعا کردن را به صورت عادت در آوريد.دعا کنيد و به آن ادامه دهيد.بسياری از دعاهای ما بی پاسخ میماند،زيرا دعا کردن را ترک میکنيم.ناشکيبا میشويم، و ايمان خود را از دست میدهيم.احساس میکنيم که خداوند کاری برای ما نخواهد کرد،پس ما خودمان بايد کاری انجام دهيم.فراموش میکنيم که خداوند در وقت مناسب عملمیکند.اگر«او»عمل نکرده است،بدين معناست که هنوز زمان درست آن فرا نرسيده است.اين امر نه تنها در مورد نياز های مالی بلکه در مورد نيازهای ذهنی و روحی نيز صادق است.

3-دعا کنيد که از ايمان بيشتری بهره مند شويد.آنکس که ايمان دارد همه چيز دارد،زيرا «ايمان میتواند کوه را به حرکت در آورد.»

4-علاج همهء بيماری های جسمی و روحی ارتباط با خدست.گه گاه از محيط خود جدا شويد و به درون خويش رويد.در سکوت منتظر «خدا»شويد بیشک حضور «او»را احساس خواهيد کرد.عاشقانه با «او»راز و نياز کنيد.تمام کارهای خود را به«او»بسپاريد پيش از آغاز هر کاری دعا کنيد که«او»به شما ياری برساند و متبرک گرداند.پس از انجام او را شکر کنيد.

5-هرآچه برايتان پيش می آيد بپذيريد.به دنبال خوشی نرويد و از ناخوشی اجتناب نکيد.از هر چه پيش میآيد لذت ببريد.

!! نوشته شده توسط t.a | 10:25 | دوشنبه سی و یکم تیر 1387 •

همه ی امور را به خدا بسپار...

فصل دوم

همهءعمور را به خدا بسپار

روزگاری مرد پيری زندگی میکردکه میدانست عمرش به پايان رسيده است.پس فرزندانش را صدا زد و گفت:«من هيچ ثروتی ندارم که به شما بدهم،اما چهار قانون زندگی را به شما هديه میکنم.اگر از مبنای آنها زندگی کنيد از شادترين مردم خواهيد بود و شادمانی همهءآن چيز است که بشر به آن نياز دارد».

 

اين چهار قانون کدام است؟

1-هيچگاه از آنچه ديگران میگويند نترسيد«ديگران»منحصرا ًدر ترس و تصور شما وجود دارند.تنها،کاری که انجام میدهيد به حساب میآيد.به هر آنچه درست به نظر میرسد عمل میکنيد؛آن را در حضور زندهءخداوند انجام دهيد و به خود بگوييد:ديگران حرف میزنند،چه میگويند؟بگذارحرف بزنند.

2-به دنبال چيزهای مادی نباشيد.شما تصور میکنيد که صاحب آنها هستيد،در حقيقت آنها صاحب شما هستند.هرچه بيشتر مال اندوزی کنيد،آزادی شما کمتر میشود.هيچگاه آزادی خودرا تسليم نکنيد و به هرچه در زندگی پيش میآيد خوشآمد بگوييد.

3-چيزهای جدی را آسان بگيريد و چيزهای آسان را جدی بگيريد.اين چيزهای کوچک است که به حساب میآيد.

4-هروقت میتوانيد بخنديد.هميشه ابتدا به خود بخنديد سپس به ديگران.

بله خنده گونه تقويت کننده جسم،ذهن و روح است.پاک کننده ای خشک است که شما را از درون پاک میکند.روزی که نخنديد در واقع  به هدر رفته است.ويکتور هوگوگفته است:«خنده خورشيدی است که زمستان را از چهرهء آدمی بيرون ميراند.»وجرج سانتايانا زمانی گفته است:«جوانی که هرگز نگريسته وحشی،و پيری که هرگز نخنديده احمق است.»

وقتی که حال تيرهءدلتنگی و نوميدی در شما نفوذ میکند،بهترين و ساده ترين راه زدودن آن،خنديدن است.خنده واگير دار است.مردی را میشناسم که ديوار اتاقش پر است از تصاوير افرادی که از ته دل قهقهه سر داده اند.او هر گاه که احساس افسردگی يا نوميدی کند،نگاهی به آن تصاوير میاندازد،آنگاه نمیتواندجلوی خنده اش را بگيرد و بلافاصله شادمان میشود.

روزی ماجرای مردی را خواندم که با روشی ساده به بيمارانی که از هر لحاظ از بهبودشان نا اميد شده بودند کمک می کرد.همه چيزی که داشت آلبومی ارزان قيمت بود که درون آن را از تصاوير«افراد خندان»پر کرده بود و به بيماران نشان میداد و آنها که مدتها بود که لبخند را فراموش کرده بودند بلافاصله میخنديدند و برای لحظه ای کوتاه غم و رنج خويش را فراموش میکرند.

خنده داروست و به تقويت عضلات اخلاقی کمک میکند.خنده در حقيقت بالا برندهءاحساسات روحانی و معنوی است.وقتی که عصبی و افسرده هستيد  در آيينه به صورت خود نگاه کنيد،ببينيد چقدر عبوس و زشت است و هيچ شباهتی به صورت واقعی شما ندارد.فشاری که در چهره تان ديده میشود ناشی از احساساتی منفی است که ذهن را به ويرانی میکشد.يکی از راه های در هم شکستن نيروی احساسات منفی،آسودن است.تمام بدن خود را شل کنيد.پی میبريد صورت آخرين قسمت بدن و دهان آخرين عضو آن است که شل میشود.پس لبخند بزنيد و بخنديد خواهيد ديد که ابر ها چه زود نا پديد میشوند و شما دوباره خوشحال میشويد.راز اين آسودن در چند کلمه نهفته است:«همه چيز را رها کنيد».زندگی پر است از حوادث دوست داشتنی و ناگوار.وقتی چيز ناگوار پيش میآيد،توازن خود را از دست می دهيم و اين باعث ايجاد احساسی منفی میشود که خود را به صورت غم يا افسردگی بروز میدهد.يکی از روش های برخورد با چنين وضعی ريشه يابی موضوع و «رها کردن»عامل و علت احساس منفی است.رها کنيد!همه چيز را رها کنيد!

«آيا خواهرم مرا درک نمیکند؟»-رها کنيد!«برادرم بد جوری با من حرف میزند؟»-رهاکنيد!«بهترين دوستم دشمن من شده؟»-رها کنيد!«با من بد رفتاری شده است؟»-رها کنيد!«فردی عزيز از دست رفته است؟»-رها کنيد!«يکی از عزيزان بيمار شده است؟»-رها کنيد!

مردی ثروتمند وجود داشت که هميشه پر اضطراب و دلواپسی بود.با اينکه از همهء ثروت های مادی دنيا بهرهمند بود ،قلبش هيچگاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ايمان به خداوند درونش موج میزد.روزی خدمتکار وقتی که ديد مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:«ارباب آيا حقيقت ندارد که خداوند پيش از شما جهان را اداره میکرد؟»او پاسخ داد:«بله»دوباره پرسيد:«آيا اين درست است که او بعد از مرگ شما اين دنيا را اداره میکند؟»ارباب دوباره پاسخ داد:«بله»خدمتکار گفت:«پس چطور است به خداوند اجازه بدهيد وقتی شما در اين دنيا هستيد او دنيا را اداره کند؟»

روزی دربارهءچنين فردی مطلبی خواندم.او يکی از پيروان عيسی مسيح بود آن هم در زمانی که پيروی از عيسی مرگ پر شکنجه ای را در بر داشت.او نمیترسيد،دهقانی بود که با عرق جبين خود روزگار میگذراند و حاصل تلاشش را ميان فقرا ، مسافرين و نيازمندان تقسيم می کرد .حکومت آن دوران ا زاخلاص عميق او نسبت به عيسی مسيح مطلع شد.از اين رو سربازانی را برای کشتن او گسيل ساخت.سربازان کمی پس از غروب آفتاب به دهکده رسيدند و به دنبال غذا و جايی برای خوابيدن گشتند.مردم دهکده آدرس مرد مهربانی که در آنجا زندگی می کرد را به سربازان دادند.سربازان نزد او رفتند،بی آنکه بدانند اين همان مرد است که پیکشتنش آمده اند.مرد از سربازها به گرمی استقبال کرد. وقتی که هدف از آمدنشان را پرسيد پی برد که آنها به قصد کشتن وی به آنجا آمده اند.او خود را به سربازان معرفی نکرد،اما از آنان خواست که شب را در کلبه اش بخوابند.رختخوابشان را مهيا ساخت و آنها به خواب رفتند.او ه کرد؟از دهکده نگريخت،بلکه از کلبه بيرون رفت و گوری برای خويش آماده کرد.از مرگ نمیترسيد؛او  میخواست هر چه زود تر به ديدار معبود بشتابد.تمام شب را بيدار ماند و با خداواستاد خود به رازو نياز پرداخت.وقتی که روز فرا رسيد به سربازها گفت :«من کسی که شما به دنبالش به اينجا آمده ايد.سر من در اختيار شماست،وظيفهءخود را انجام دهيد!»سربازها عقب رفتند؛آنها از گرفتن جان شگفت انگيزترين انسان دنيا طفره رفتند،از اين رو به او پيشنهاد کردند که فرار کند.اما وی گفت:«برادران نترسيد!شما آمده ايد که برسربيچاره و ناشايست من تاج شهادت بگذاريد.من برای عشق به سرورم عيسی مسيح میميرم.»سربازها وقتی که میخواستند سر وی را از تن جدا کنند.میگريستند،اما در چهرهء او نوری غير زمينی میدرخشيد.آن بزرگوار از مرگ نمی ترسيد و بر صورت آن لبخند میزد.وقتی که رازش را پرسيدند گفت:«ساده است،من عشق میورزم و لبخند میزنم.هرلحظه از وجود خداوند مسرور میشوم؛میکوشم که تعليمات استاد خويش را در زندگی روزانه ام پياده کنم.از سرور در حد کمال بهره میبرم ،سروری که هيچکس نمیتواند از من بگيرد

 

!! نوشته شده توسط t.a | 18:46 | چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 •

گفتگو با خدا...

فصل اول

بليت بهشت

يک روز داستانی در بارهء واعظی خواندم که به شهری رفت.او از پسر بچه ای پرسيد:«ممکن است بگويی که از کدام طرف می توان به دفتر پست رفت؟» پسر بچه پاسخ داد:«بله البته.»

آن دو همچنان با هم به سوی دفتر پست می رفتند،مرد از پسر بچه خواست که آن روز عصر به محل سخنرانی بيايد و به حرف های او گوش کند.پسرک پرسيد:«می خواهيد در بارهء چه چيزی حرف بزنيد؟»مرد سخنران پاسخ داد:«راه بهشت.»پسرک گفت:«شوخی نکنيد!چه طور میخواهيد دربارهء بهشت با ما حرف بزنيد در حالی که حتی راه دفتر پست را نمی دانيد!»

نمی دانم اين داستان حقيقت دارد يا نه اما میدانم که برای شناختن راه بهشت لازم نيست که راه دفتر پست را بشناسيم.بهشت چيست؟جهنم چيست؟بهشت و جهنم آفريده خود ماست.برای آفرينش بهشت،لازم است الگوی ذهنمان را تغيير دهيم.ذهنتان را تغيير دهيد آنگاه دنيا را دگرگون خواهيد کرد. ذهن بسياری از مردم از افکار حرص،نفرت و شهوت پر شده است.درواقع آنان در جهنم ساکن هستند.يادم میآيد که چند سال پيش مردی را ديدم که صورتش تيره و گرفته بود.او به من گفت:«آتشیدردرونم می سوزد؛اين آتش تا وقتی که مردی را که مسئول مرگ پدرم است نکشم،خاموش نخواهد شد.»بله،نفرت آتشی است که در قلب می سوزد و اين آتش جهنم است.

از سوی ديگر چهره پر مهر استاد محبوبم دادا سادو واسوانی را به خاطر می آورم.روزی مردی نزد او آمد و در حالی که مشت بسته اش را نشان می داد به او گفت:«اگر بدانی چقدر از تو بيزارم!» دادا با محبتی عميق به او نگاه کرد و گفت:«برادرم اگر بدانی چقدر دوستت دارم!»اين سخنان سحر انگيز بود و در قلب مرد اثر کرد.او به پای دادا افتاد و با چشمان اشک آلود مانند کودکی گريست:«ای مرد خدا!مرا ببخش من گناه بزرگی مرتکب شدم.»

کوای سن سرپرست ديری بود.روزی اين دِير آتش گرفت.او به ميان مريدانش روی کرد و سپس به ميان شعله های فروزان رفت و گفت:«برای تعمق آرام در خداوند لازم نيست به کوهستان ها و يا کنار نهر ها برويم.وقتی که افکار خاموشی گيرند،آتش خود سرد و نيرو بخش است».اغلب اوقات خيلی کم به افکارمان توجه می کنيم بايد دانست که هر فکری نوعی نيروست.افکار زنده هستند؛شکل و رنگ دارند و به ما می چسبند هيچ گاه ناپديد نمی شوند.هرفکر بسته و آنچه در اوست،امکان دارد يک فرشته يا يک ديو باشد.اگر به آرامش و صلح،خيرخواهی،عشق،خدمت کردن،پاکی و دعا بينديشيم،اين افکار درماباقی می ماند وبه سيمای فرشته در میآيند.

همچنين اگر به نفرت،حسادت،غبطه،بيزاری،بدخواهی،حرص و شهوت بيانديشيم اين افکار نيز رهايمان نمیکنند و به هيبت ديو در می آيند.هر يک از ما بنا بر نوع افکارماندر پيرامون خود دارای اشکال ديو گون يافرشته سان هستيم.بنابراين بايد مراقب افکار،خواسته ها،تمايلات،احساسات،عواطف و خيال های خود باشيم.درواقع بااين ها زندگی ،جهنم و يا بهشت خود را میآفرينيم.هرکس سازندهءسرنوشت و معمای تقدير خويش است.هيچکس به غير از خود مامسئول وضع کنونی ما نيست.ما اين اوضاع و احوال را با افکار و خواسته های دور يا نزديک خود ساخته ايم.

دنيای امروز سرگردان است،زيرا تأکيد بسياری بر جنبهءکاری زندگی دارد.البته کار در زندگی مهم است،اما مهم تر از کار فکر است.مراقب افکار خود باشيد.هر فکر،نيرويی است که برای خير يا شر خود توليد میکنيم.

آيا گناه از ماست که افکار پليد گه گاه به سراغ مان می آيد؟نه،اين تقصير ما نيست که افکار پليد به سراغ ما میآيد اما اگر در ذهن خويش جايی به آنها بدهيم گناه کار خواهيم بود.

در پس هر فکر پليدی نيروی پليد وجود دارد.وقتی که اجازه می دهيم فکری ناهنجار در ذهنمان جای گيرد،نيروهای تيره ای را به خود متصل میکنيم.اگربه افکار خوبی مانند عشق،دلسوزی،زيبايی و سرور،ايمان،آزادی،سلامت،شادمانی،تعادل،پاکی،آرامش،نيرو و خرد بينديشيم،به نيرو های روشنی میپيونديم و بدين ترتيب بهشت را در پيرامون خود میآفرينيم.با انديشيدن به افکار الهی ،با نيروهای الهی مرتبت می شويم و هر جا که رويم انتقال دهندگان نور عشق،آرامش و سرور میشويم.لازم است که مراقب افکارمان باشيم:بايد تفکر خود را تصحيح کنيم.

برای تصحيح افکار پيشنهاد هايی ارائه میشود:

1-ساده ترين شيوهءتصحيح افکار شيوهءنيايش است.وقتی که گرد هم میآييد نام خداوند را بخوانيدو بدين ترتيب خود را فراموش میکنيد.اين شيوه به اندازه ای ساده است که در بيشتر اوقات اهمييت آن ناديده گرفته میشود.درحالی که از ارزش بيش از اندازه ای برخوردار است.آيا خانه ما فرو میريزد؟آيا اجتماع ما از هم میپاشدآياافراد سرزمين های گوناگون با يکديگر در جنگند؟درمان اين بيماری ها و ساير امراض نيايش است.ای زايران خداوند گرد هم آييد و زنجيرهای نيايش را تشکيل دهيد.بدينسان زندگی خود را تقديس خواهيد کرد.فضای شهر و کشور خود را مطهر خواهيد ساخت ونيروی شفای نوع بشر را رها خواهيد کرد.

2-وقتی که صبح از خواب برمی خيزيد،بازدم پاکی،عشق،سرور،آرامش تواضع،اعتماد و هرچيز که نياز درونی شما را برطرف میکند،بيرون بفرستيد.اين نوع تنفس کردن را در طی دوره،حتی در ميان کار خود تا آنجا که ميتوانيد انجام دهيد.

مرد جوانی را می شناسم که در نوجوانی دستخوش توفان های خواستهءنفس خود شده بود.او اين کلمات را همواره با خود تکرار میکرد:«باشد که پاک،مطهر و درخشان،فرزند خداوند شوم!»او اين سطر را که مانند دعا برايش مقدس بود در طی روز تکرار میکرد.همچنان که اين کلمات را تکرار میکرد،خداوند را مانند ماهی عظيمی تصور میکرد که انوار خنک کنندهءپاکی را بر وی می تاباند.او شش ماه به اين تمرين ادامه داد:روزی رسيدکه همچون مرواريد پاک شد.امروز قادر است از ميان آنچه حوس انگيز است بدون هر گونه احساس نفسانی و در حالی که در چشمانش پاکی ودر قلبش عشق ميدرخشد،بگذرد.

3-شب،پيش از خواب،قطعه ای از زندگی يا تعاليم يکی از مردان خدا را بخوانيد؛اين کار دارای تأثيری تطهير کننده بر ذهن و در نتيجه بر رؤيای خود آگاه دارد.

4-هنگامی که افکار پليد به سراغ شما میآيد،با آنها نجنگيد،هرچه بيشتر با آنها ستيز کنيد،بيشتر تقويتشان میکنيد.بهترين راه رويارويی با افکار بد رها کردن آنها و انديشيدن به افکار الهی است.روشنايی،تاريکی را از ميان ميبرد.هر فکر خوب مانند تابش نوراست که ابرهای تيرهء افکار بد را می زدايد.

5-در همهء اوقات جسم و ذهن خود را آراآسوده نگاه داريد.بدون عجله کارکنيد،به آرامی،شيرين با عشق و درک سخن بگوييد،اجازه ندهيد که چيزی آرامش درون شما را آشفته سازد.دنيا را اقيانوسی تصور کنيد که امواج متلاطم آن شما را به غرق شدن تهديد میکند،آرام و سرشار از اعتماد و ايمان به خداوند باشيد،امواج آرام خواهد گرفت.

گوته شاعر بزرگ آلمانی به اين داستان زيبا بسيار علاقه مند بود:پطرس از عيسی مسيح پرسيد:«چگونه میتوانی بر آب راه بروی و ما نمیتوانيم؟»عيسی فرمود:«اين از آن روست که من ايمان دارم»پطرس گفت:«مانيز ايمان داريم».عيسی فرمود:«پس مرا دنبال کن»وگام بر آب نهاد.پطرس او را دنبال کرد.چندی پيش نرفته بودند که موجی عظيم برخاست.پطرس فرياد زد:«استاد مرا نجات ده،هم اکنون غرق میشوم»!عيسی پرسيد:«دليل آن چيست»پطرس پاسخ داد :«موجی عظيم را ديدم و ترس در دلم جای گرفت»عيسی فرمود:«تو از موج به هراس آمدی،حال آنکه از خداوند امواج نترسيدی؟!»

افسوس که بسياری از افراد زندگی را در جهنمی میگذرانندکه خود آن راخلق کرده اند.ما توان آن را داريم که جهنم را به بهشت تبديل کنيم،اما نبايد فراموش کرد که بهشت هدف زندگی ما نيست.ما بايد فراسوی بهشت و جهنم پيش رويم و در ابديت و جاودانگی مسکن گزينيم.اين سکنی گزيدن،تعمق در خداوند است که پس از مرگ و نابودی نفس وارد آن میشويم ابوسعيد ابوالخير صوفی و حکيم بزرگ فرموده است:«دوزخ جز نفس پرستی نيست و بهشت همانا نفس کش است»

آنجليوس سيلسيوس گفته است:«هيچ چيز به اندازهء اين عبارت منفور نمی تواند شما را به ورطهءدوزخ افکند:«مال من،مال تو!»اين مسکن گزيدن حيات متحد عشق است.اين حيات کسی است که رابيا يکی از برجسته ترين عارفان،آن را بدين گونه بيان میکند:

محبوبم!

اگر برای آن به سوی تو میآيم

که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی،

بگذار که در آنجا بسوزم.

و اگر برای آن به سوی تو میآيم

که لذت بهشت را به من ببخشی

بگذار که درهای بهشت به رويم بسته شود.

اما اگر بخاطر تو به سويت میآيم،

محبوبم!مرا از خويش مران!

متبرکم کن

تادر کنار زيبايی جاودانه ات تا ابد لانه کنم.»

درست مانند همين کلمات را میتوان در سخنان حضرت علی(ع) در دعای کميل مشاهده کرد.

 

!! نوشته شده توسط t.a | 19:25 | پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 •

چگونه می توان وضع زندگی را عوض کرد؟

 

 

سخنران :جناب آقای دکتر فرهنگ.

بنام توای می که جان پروری                   حدیث دل انگیز هر دفتری

بنام تو آغاز کردیم باز                              در عشق راباز کردیم باز

 

 

درزمانه ای زندگی می کنیم که آدمها دائما از بدبختی صحبت می کنندواز مشکلاتشان دم می زنند.

 

خوشبختی وبدبختی ، موفقیت وشکست ورسیدن به آرزوها دقیقا دست خودمان است. افرادی که غر

 

می زنند به جایی نمی رسند. ما عادت کرده ایم که دائما تقصیر مشکلاتمان را گردن دیگران بیاندازیم.

 

ولی هر زمان که انگشت اشاره مان به سمت دیگران است ودیگران را مقصر می دانیم سه انگشت

 

دیگر به سمت خودمان است. یعنی خودمان مقصر هستیم. وشصت رو به بالا می گوید خدا شاهد

 

است خودت مقصر هستی .بعضی ها حرفه ای اندو گردن خدا می اندازند:خدامقدر کرده!

 

متاسفانه آگاهی کم در ارتباط با مسائل دینی باعث شده تامشکلات را به خدا نسبت دهیم. خدا

 

درقرآن می فرماید: همه ی بدیهایی که در زندگی به شما می رسد از جانب خودتان است وبه خدا

 

ارتباطی ندارد. بعضی ها عادت کرده اند بگویند خدا مقدر کرده است. ما انتخاب می کنیم که تقدیر ما

 

چه باشد. دست خودمان است که زندگی هامان را به سادگی عوض کنیم. خیلی چیزها که برایمان آرزو

 

شده است ،خودمان مقصریم که به آن نرسیده ایم.

 

مغز انسان بسیار بسیار توانمند است. کامپیوتری که در هر ثانیه می تواند،چهار میلیون محاسبه کند،

 

اگر به مدت صد سال کار کند، این کارکرد به اندازه ی کار کرد یک ثانیه ی مغز انسان است.

 

در طول زندگی 88% مغز ما دست نخورده باقی می ماند وبا ما به گور می رود. 12% بقیه را هم به

 

 بدترین شکل استفاده می کنیم.

 

هر کاری که می کنیم دستور آن را مغز می دهد. اگر مغز را با یک خط افقی به دو قسمت تقسیم

 

کنیم، قسمت بالا وپایین مغز را می سازد. کارهایی که ارادی است را نیمه ی بالای مغز دستور می-

 

 دهد یا همان نیمه ی خود آگاه مغز. کارهایی را می کنیم که غیر ارادی است مثل کار کردن

 

دستگاههای داخلی بدن که بدون اراده ی ماست وفرمان آن را نیمه ی پایینی مغز می دهد.،یا همان

 

 ضمیر ناخودآگاه .انسانی که هفتاد سال عمر می کند، درطول هفتاد سال زندگی قلبش دوونیم میلیارد

 

 بار می زند وفرمان دانه دانه ی آن را ضمیر ناخودآگاه یا نیمه ی پایین مغز می دهد.

 

نیمه ی پایین مغز دقیق ومنظم وعالی عمل می کند.پس چرا خواسته هایمان را در طول زندگی به نیمه

 

پایین مغز ندهیم که ما را به نتیجه ی عالی برساند؟یکی از دلایل عدم استجابت دعا نیز این است

 

که دعا را به نیمه ی پایین مغز منتقل نکرده ایم.

 

امروز می خواهیم این امر را یاد بگیریم.درابتدا تفاوتهای دو قسمت بالایی وپایینی مغز را با هم مرور

 

می کنیم:

 

(1):ضمیر خودآگاه فقط وقت بیداری عمل می کند وزمان هوشیاری، ولی موقع خواب فعال نیست ولی

 

نیمه ی پایین مغز در تمام طول عمر کار می کند. خیلی اوقات اتفاق افتاده که به مسئله ای تا آخر شب

 

فکر می کنیم وبه جواب نمی رسیم ولی آن را در خواب حل می کنیم.که این کاررا ضمیر ناخودآگاه که

 

استراحت نمی کند انجام داده .

 

(2): ضمیر خودآگاه فقط چیزهای منطقی را قبول می کند ولی ناخودآگاه خیر. یعنی تمام چیزهای

 

منطقی وغیر منطقی را می پذیرد وتا آخر عمر نگه می دارد.

 

(3): تابه حال کنار کوهی فریاد زده اید؟وآن صدا درکوه طنین اندازشود؟و صدا به خودتان برگردد؟

 

ضمیرناخودآگاه مانیز مثل کوه عادت کرده چیزهایی راکه به او می دهید،تکرار کند.چه خوب،چه بد.

 

افراد خواسته یا ناخواسته به هم حرفهای بد می زنندمثل:احمق،کودن و....وگاهی حرفهای خوب یعنی

 

 تحسین برانگیزمثل:آفرین،احسن و....هردوی این افراد شب که می خوابند، ضمیر خودآگاهشان خوابیده

 

ولی ناخودآگاه بیدار است وخاصیتش این بود که هر چیزی را بزرگ کند.به کسی که گفتیم کودن،ضمیر

 

ناخودآگاهش،مرتب همین کلمه را تکرار می کندوصبح که بیدار می شود،آثار این کودن گفتن ها را

 

می بیند.وبر عکس آن هم برای شخصی که گفتیم احسن وآفرین ...رخ می دهد.

 

حرفهایی که در طول روز می زنیم یا می شنویم ،چیزهایی که می نویسیم،به چیزهایی که فکر می

 

- کنیم،اینها همه در ضمیر ناخودآگاه ما تکرار می شود.

 

(4): ضمیر خودآگاه ما فقط در درون ماست،درمغز.ولی ناخودآگاه درهمه ی هستی وجود دارد.

 

قانونی در فیزیک داریم که می گوید:هر ذره ای در جهان در حال متساعد کردن انرژی است.حتی بدن ما

 

انرژی متساعد می کند.ومی توان از این انرژیها از بیرون بدن فیلم گرفت. که همانندابری است و البته با

 

چشم دیده نمی شود.انرژی که از بدن ارسال می شود،با انرژی مواد بیجان دو فرق اساسی دارد:

 

((1)): انرژی ما قابل هدایت به یک سمت مشخص است ولی در مواد بیجان خیر .به محض اینکه به

 

کسی یا چیزی فکر کنیم،انرژی ما به سمت او می رود وطرف مقابل هم در همان لحظه به ما فکر

 

می کند.انسانها با تبادل انرژی هایشان به همدیگر قادرند فکر هم را بخوانند.

 

((2)):انرژیهای افراد مثبت و منفی می شود ولی انرژی اجسام حالت خنثی داردوانرژی ما می تواند

 

انرژیهای اجسام را مثبت ومنفی کند.

 

همه ی اینها مقدمه بود برای این بحث که :

 

خوشبختی وبد بختی ما در گرو رفتار خودمان است. قانونی داریم در فیزیک به نام قانون جذب .به این

 

معنا که :هر کم تراکمی به دنبال جذب پرتراکم مشابه خود است. ما همدیگر را درک می کنیم وماده ای

 

 پر تراکم هستیم ،ولی هیچ کدام هوا را درک نمی کنیم .چون هوا ماده ای کم تراکم است. ما فکر افراد

 

را نمی توانیم ببینیم چون فکر یک ماده ی کم تراکم است.

 

بر اساس قانون جذب ،فکر لیوان کردن ،بدنبال جذب لیوان است و...

 

 v      چگونه می توان خوشبخت یا بدبخت شد؟

 

براساس قانون جذب به هر چیزی که فکر کنیم بدنبال جذب همان مورد خواهیم رفت.اگر دنبال

 

خوشبختی باشیم،یعنی به آن فکر کنیم،به آن می رسیم.واگر به بدبختی فکر کنیم،وبه زبان

 

بیاوریم،براساس قانون جذب،بدبخت خواهیم شد.

 

همه ی هستی هوشمند است.انسان هوشمندترین است.روایات ما هم این را قبول دارد.همه ی

 

هستی تعبد دارند وتسبیح خدا می گویند.علم این را قبول نداشت.ولی در حال حاضر مورد قبول علم

 

 هم هست. همه ی هستی به خاطر انرژی که از خود متساعد می کنند،تبادل اطلاعات می نمایند.

 

 انرژی ما به اجسام منتقل می شود وباعث بدبختی یا خوشبختی ما می شود. پیامبر(ص) فرمودند:

 

بلا ناشی از آن است که ازآن صحبت به عمل آوری.

 

یادر جایی دیگر فرمودند:من تفاقرافتقر؛ کسی که ادای انسانهای فقیر را در بیاورد،فقیر می شود.یعنی

 

انسان هر چیزی را که بخواهد به آن می رسد،چه مثبت ،چه منفی.

 

خداوند درقرآن می فرماید:اگر شکر نعمت کنی، نعمتت فزونی می یابد...رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه

 

تکراراست .هر فکری،عملی،نوشته ای ،گفته ای هرچه بیشتر تکرار شود،نفوذ در لایه های پایین مغز

 

عمیق تر می شود.وهر چه نفوذ عمیق تر باشد،قدرت انرژی های ما در جذب پرتراکمها بیشتر می شود.

 

مثل راننده ای که در اثر تکرار درفن رانندگی مهارت فوق العاده ای پیدا می کند.

 

خدایی که نیمه ی پایین مغز را آفرید،خدایی که برای بدن هاله های انرژی را آفرید،رمز نفوذ در ضمیر

 

ناخودآگاه را چنین بیان می کند:بندگانم را بگو،که سخنان بهتر ونیکوتر بگویند. تمام ذکرهایی که در دین

 

اسلام بیان شده،تعداد دارد. چون رمز نفوذ در ضمیر ناخودآگاه تکرار است. در دعاها داریم خواسته –

 

هایتان را از خدا دائم بخواهید وتکرار کنید.حدیث قدسی داریم که خداوند می فرماید:من اصرار کننده در

 

دعا را بسیار دوست دارم. همین باعث می شود که دعا به لایه های پایین مغز برود.

 

 v      چرا به خواسته هایمان نمی رسیم؟

 

چون ضمیر ناخودآگاهمان را پر کرده ایم از منفی ها .تمام نوارهای منفی که گوش می کنیم،وتمام

 

مطالب مجلات که حالت منفی دارند را مطالعه کردن،باعث می شود تا ضمیر ناخودآگاه پر از منفی ها

 

شودواین تاثیر در رفتار ما می گذارد وانرژیهای مارا منفی می کند. پس باید سعی کنیم از اصطلاحات

 

 مثبت در برخوردمان با افراد استفاده کنیم. مثلا به جای کلمه ی دستت درد نکند،باید درست تشکر

 

وقدردانی کرد.فکر بیماری ایجاد بیماری می کند،فکر درد ایجاد درد می کند. چون ضمیر ناخودآگاه کلمه

 

منفی درد را تکرار می کند.بیشتر فیلمها وسریالهای تلویزیونی از کلمات منفی برای خنداندن افراد

 

 استفاده می کننددرحالیکه اشتباه است.

 

حضرت علی(ع)می فرمایند:روزی به دنبال تو می دود ،آرام باش؛چیزهای منفی آرامش رااز ما می گیرد

 

وآرامش که از ما گرفته می شود، روزی از ما گرفته می شود.

 

کافی ست فقط سه ماه از منفیها خود را دور کنیم وحرف مثبت،فکر مثبت ورفتار مثبت باشد تا روزیهای

 

 خداوند مثل سیل سرازیر شود. همیشه باید منتظر چیزهای خوب باشیم.

 

برای ختم کلام سخنی از امیر مؤمنان علی(ع) نقل می کنم که فرمودند:هدایا وعطایای پروردگار به

 

اندازه ی انتظار شخص است.

 

پس برای اینکه زندگی ماوضع بهتری از این که هست پیدا کند،باید منفیها را از مغز دور کنیم وبه  مثبت ها فکر کنیم وآن ها را با تکرار در لایه های پایین مغز خود جایگزین کنیم.

 

 

"مقیم زاده"

 

 

!! نوشته شده توسط t.a | 13:42 | جمعه سوم خرداد 1387 •